هنگامه‌های دردآلود

هدا خموش باد تند تند به وزیدن شروع کرده بود، باران بی‌اختیار هنگامه می‌کرد. صدای خش خشِ پاهای برگِ پاییزی به‌همه جا پیچیده بود. پرندگان از این‌سو به آ

بیشتر بخوانید...

پنچ دقیقه فاصله

نیلوفر  الحان اکبری اینجا شهر آتش و نابودی‌ست؛ سرزمین بی‌باوری و دل‌واپسی‌ها، هنگام طلوع آفتاب زمانی‌که سر از بالین خواب بلند نموده و با هزار امید و ا

بیشتر بخوانید...

زنان؛ جبر زنان زندگی!

کریمه شبرنگ با تجربه‌ی که از زندگی و زیستن به‌دست آورده‌ایم همه‌ی آدم‌ها در حد خودشان با مشکلاتی دست و پنجه نرم می‌کنند. زنان با سواد و شهر نشین به سط

بیشتر بخوانید...

«از ماست که برماست»

ناهید احسانی زرگرزاده اکثر زنان افغانستان علاقه خیلی عجیب به این دارند که گذشته‌ی خودشان را به رخ دیگران بکشند. مثلن؛ ما زودتر از زنان اروپای حق رأی‌د

بیشتر بخوانید...

عبور آدم‌ها

کریمه شبرنگ تا امروز که می‌خواهم به اطرافم جدی‌تر از قبل نگاه کنم، به خودم فکر نکرده بودم به خودی که خودش را ساده، خوش‌باور، کم‌رو و خجالتی می‌داند. ص

بیشتر بخوانید...

یک روز پایتخت

مهتاب ساحل مثل هر صبح معمولی، از خواب بلند می‌شوم، پرده‌های اتاق را بالا می‌کشم تا هوای تازه تنفس کنم. بوی تلخ دود کارخانه‌ی آهن که در نزدیکی ماست، آر

بیشتر بخوانید...