مقاله و تحلیل

افغانستان و دورنمای مبهم


مقاله دورنمای مبهم افغانستان
زهره فرهان

بخش نخست

 وقتی جنگ بخشی از بدنه ی زندگی روزمره ی انسان می گردد، زیستن در آن نه به معنای عادت، که در تعامل با آن و پذیرفتن آن به معنای واقعیت زندگی، امری عادی به نظر می رسد که در اصل ، وضعیت و شرایط عادی نمی باشد. وقتی دو مفهوم جنگ و روزمرگی در کنار هم و با هم از دریچه ی ذهن می گذرد، تصویری از انسان نیمه روشنی به دست می آید که در فرهنگ جنگ و برآیند و پی آمدهای آن به حیات خود ادامه می دهد. انسان جنگ زده تصویر خود از زندگی را مطابق با شرایطی می سازد که در آن زندگی می کند. پس اگر زمانی خشونت و نا امنی بستر جامعه ی جنگ زده را فرا گرفت، امری عادی در شرایط غیر عادی به حساب می آید که در نهایت و در یک بازبینی ساده هرآنچه در آن اتفاق می افتد عادی تلقی می شود. انشعاب گروه های اجتماعی در متن جامعه و پیوستن آنان به دسته های متخاصم و درگیر جنگ به منظور برخورداری از حمایت نیروهای دارای قدرت که هم سوییِ فکری و قومی نژادی مشترک دارند بحران جنگ و نا امنی را بسیار پیچیده تر می کند. افغانستان کنونی دارای چنین مشکل پیچیده ای گردیده است.از سویی این کشور مکانی برای تردد و آمد و رفت تروریستان بین المللی و میدان نبرد ارتش های بزرگ منطقه و جهان گردیده است و از سویی دیگر در درون مرزهای کشور مردم دچار تعصب، نفرت و هراس قومی گردیده اند. مشکلی که همراه با بحران فقر و نا امنی پازل فروپاشی یک ملت را به شکل بی نقص آن تکمیل کرده است. افغانستان کشوری فقیر با فرهنگی فرو پاشیده که در غیاب اعتماد ضروری ملی، زمینه ی مطلوبی را برای بهره برداری کشورهای منافع جو آماده می سازد. مردمی که به بوی باروت و صدای انفجار خو کرده اند و همچنین به دنبال مفهوم باطلی چون عِرق قومی در سراشیبی انحطاط اجتماعی افتاده اند، راه عبور از جنگ را خود به سمت بن بست برده اند. آشتی ناپذیری و ورم کردگی رگ تعصب قومی منطقه ای، فقط به جنازه های بیشتر در گام به گام این جغرافیا منتهی می گردد. اما می توان ریشه های این همه بدبختی را فقط در چهارچوب تعصبات قومی جای داد؟ یعنی تصور نظمی که بتوان تمام صورتهای قومی را در آیینه ی وحدت و یکپارچگی جا داد امکان ایجاد ندارد؟ در گذشته اینگونه به نظر می رسید که می توان  با حضور یک رهبر کاریزوما و یا مدیر خلاق و امین از بن بست بی اعتمادی و نفرت درون قومی عبور کرد . اما پس از گذشت سال ها چشم انداز روشنی از آینده ای که بتوان در آن مردم را منسجم و ملیت ها را در قالب ملت یافت ،دیده نمی شود. اکنون که فصل رهبران کاریزوما گذشته است و نوبت  حضور حلقه ی جدیدی از رهبران نوگرا مسلط به روش های جدید مدیریت سیاسی اقتصادی را به عرصه نبرد با شیوه های قدیمی سیستم مدیریت کشور می طلبد، دستان خالی سیاست کشور چنان از دور مشخص است که مردم حتا نمی توانند بین بد و بدتر گزینه ی مناسبی داشته باشند.اینگونه به نظر می رسد که سال های متوالی جنگ فقط و فقط به تولید و پرورش مردان جنگی، مسلح به ابزار جنگی و تکنیک های خشن که برای روزهای جنگ به کار می آید، پرداخته است. همچنان که به طور واضح وضعیت کشور نشان می دهد ،این بازوان جنگی ،فاقد اندیشه ی سیاسی و روحیه ی ملی می باشند. در فرهنگ جنگ و جامعه ی جنگ زده اولین چیزی که خود را در قالب اخلاق در خرد انسان درگیر جنگ، بروز می دهد خودخواهی از سر ناچاری و  ناگزیری می باشد .هرچند که افراد در پی پنهان کردن این خصلت ناخوشایند باشند، اما در طول زمان و به میزان ارتباط و اهمیت جایگاه فرد در بدنه ی جامعه در بستر  زمانی مناسب، چهره ی  فرد با تمام اخلاقیات او به مراتب در دید همگان روشن می گردد. این چهره های نچندان مطلوب که به مرور زمان در سطوح مختلف سیاسی نظامی جای گرفته اند سیمای سیاسی و نظامی کشور را نیز دگرگون می کنند. به این معنا که عموم مردم به این نتیجه می رسند که چرخه ی سیاسی کشور در انحصار افراد نظامی و قدرت گرفته در طول سال های متوالی جنگ و به نسبت وخامت شرایط جامعه مبنی بر امنیت و اقتصاد، باید باقی بماند. چرا که اکنون با گذشت این همه سال از حضور نظامیان و قدرت آنان در لایه های متفاوت جامعه، مردم در قالب های قومی خود را مجزا از این گروه های نظامی نمی بینند و اکنون خواسته یا ناخواسته ،آگاهانه یا ناخوداگاه به این چرخه پیوسته اند. به طور مشخص اکنون این مردم هستند که با حضور فراگیر( میل باطنی) خویش  با جهت گیری های افراطی در حمایت و یا از سویی دیگر خنثی و بی کنش در برابر آنچه می گذرد، وضعیت کشور را ثابت (به صورت منفی آن ) نگه داشته اند. چطور می توان از اهمیت این موضوع گذشت که مردم در تمام اقوام و اقشار و در سطوح مختلف اجتماع ، چه با سواد و چه بی سواد به یک ثبات فکری رسیده اند که باید در بدنه ی قومی خود باقی بمانند تا حداکثر امنیت را برای خود و خانواده ی خود در این قالب پوسیده تامین کنند. در اینجا باز سوالی چیزی شبیه به معمای مشهور و  لاینحل که ( آیا در ابتدای خلقت نخست مرغ بوده است و یا تخم مرغ ) از ذهن می گذرد، با این تفاوت که آیا مردم خود به تولید و تداوم کار اینچنین سیاست و سیاستمدارانی می پردازند و یا این سیاستمداران هستند که مردم را مطابق با خواست خود همسو می کنند ؟ اگر اینگونه باشد که وضعیت جنگی ،مردم را کوته بین و فاقد دور اندیشی و آینده نگری کرده است، چطور می توان تغییری در ذهن و دید انسان افغانستانی به وجود آورد که تلسم اقتدار رهبران قدرتمند و فاقد شعور سیاسی بر مردم را شکست و راه را برای ظهور رهبران جدید باز نمود ؟ سوال دوم که اهمیت بیشتری دارد این است که آیا واقعن می توان در متن جامعه  به افرادی برخورد که توان و دانش و صدالبته تعهد به اصل روحیه ملی و ملت سازی در این تنِ فروپاشیده و متلاشی شده ی کشور داشته باشد؟ با وجود اینکه مردم در طی چهار دهه جنگ داخلی انواع سیستم های حکومتی و رهبرانی با ایدئولوژی ها و ظرفیت های متفاوت فکری را تجربه کرده اند اما هیچیک نتوانسته اند تا مردم را در قالب خویش جای دهند و حکومت خود را برای مدت طولانی تری برقرار و بدون مخالفتهای شدید سیاسی و نظامی مخالفین خود نگه دارند. گرچه قبل از این چهار دهه نیز مردم به اشکال دیگری با وضعیت نامطلوب افتصادی و تبعیض های اجتماعی دست و پنجه نرم می کردند و نارضایتی از وضعیت زندگی با حداقل ها در بستر جامعه ملموس و مشهود بوده است.

نظر دادن از طریق فسبوک

نظر خود را بنویسید